فاطمه جاوید هستم. متولد اردیبهشت ۱۳۶۳. چیزی که بیش از هر چیز من را به سمت روانشناسی سوق داد، کنجکاوی و علاقه به لمس عمق روان انسان بود؛ روانی که هیچ شباهتی به دیگری ندارد و در نوع خودش بینظیر است.
دوره کارشناسی رشته مشاوره را در دانشگاه الزهرا گذراندم و در سال ۱۳۹۱ از همین دانشگاه، در مقطع کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی فارغالتحصیل شدم.
از سال ۱۳۸۹ با همکاری مؤسسه سپاس و جمعیت امام علی، فعالیتهای داوطلبانه خود را در حوزههای اجتماعی و روانشناسی آغاز کردم. همزمان در دورههای آموزشی مختلف شرکت کردم و به پیشنهاد مؤسسه سپاس، مدتی در مرکز بهشتی به عنوان روانشناس متخصص فعالیت داشتم. در سال ۱۳۹۰ نیز به مدت پنج ماه با بیمارستان صدر همکاری کردم و در زمینه اجرای روش درمانی EMDR برای بیماران مبتلا به PTSD فعالیت داشتم.
از سال ۱۳۹۲ تا ۱۳۹۶ به مدت چهار سال به عنوان روانشناس متخصص در مرکز صدای مشاور تهران فعالیت کردم. این تجربه، در کنار آموزشها و کارگاههای تخصصی، فرصت آشنایی عمیقتری با مسائل و مشکلاتی را برایم فراهم کرد که در لایههای زیرین زندگی روزمره مردم جریان داشت.
همزمان از سال ۱۳۹۱ فعالیت حرفهای خود را در کلینیک آغاز کردم. در سالهای ابتدایی، بیشتر با مراجعانی مواجه بودم که با اضطراب، افسردگی و مسائل فردی دستوپنجه نرم میکردند. اما به مرور و با شدت گرفتن روند مهاجرت از ایران، بخش قابل توجهی از مراجعان من را مهاجران خارج از ایران تشکیل دادند. مسائل مربوط به روابط بینفردی، اضطرابهای مهاجرت، افسردگی و دوری از وطن، مسائل هویتی و چالشهای ارتباطی با خانواده، از جمله موضوعاتی هستند که در سالهای اخیر بیشتر با آنها مواجه بودهام.
رویکرد درمانی من در سالهای ابتدایی، عمدتاً شناختی بود؛ اما به مرور متوجه شدم که بسیاری از رنجهای مداوم مراجعان، ریشه در هیجانهای پردازشنشده و تجربههای ناتمام آنها دارد. به همین دلیل تلاش کردم درمان هیجانمدار را نیز به رویکرد درمانی خود اضافه کنم و بیش از پیش به نقش هیجان و چگونگی تعدیل آن در سلامت روان توجه کنم.
از نگاه من، درمان یعنی رسیدن به «تعادل»؛ تعادلی که برای هر فرد معنای متفاوتی دارد. باور دارم درمانگر با ایجاد فضایی امن و سرشار از پذیرش بدون قید و شرط، میتواند به فرد کمک کند تا هیجانهای خود را بهتر بشناسد، آنها را تجربه و پردازش کند و به تعادل شخصی خودش نزدیکتر شود.
نابترین لحظات زندگی من در اتاق درمان رخ میدهد؛ زمانی که مراجع، گاهی برای نخستین بار، بیواسطه شروع به صحبت درباره بخشهایی تاریک و ناشناخته از وجودش میکند؛ بخشهایی که شاید تا لحظاتی قبل حتی از وجودشان آگاه نبوده است. برای من، همین لحظه آغاز یک مسیر تازه است؛ مسیری برای شناختن خود و ساختن رابطهای عمیقتر با خویشتن.